::جرعه ای عشق::

بر سفره ی احساس خویش, عشقی نمایان گشته است/
جانم از این لبخند دل, سرمست و حیران گشته است

برخط نگنجد حس من, درکش نیاید بر سخن/
کین حس خفته باز هم, چون بید رقصان گشته است

حسش برقصاند لغات, وصفش نگنجد در صفات/
این درد, گویی با نگاه, از ریشه درمان گشته است

عشقی که بس بشنیده ام, یک جرعه اش نوشیده ام/
وای ان زمانی را که جان, سیراب ه از ان گشته است

این چیست پنهان در نگاه, نورش ز دل, چشمش چو ماه/
از لذت مهتاب او ,دل مست و خندان گشته است

دلتنگ ان اشکم ز چشم, انی به دل گفتم:"به چشم"/
وز عشق , چشمم همچو ابر, اشکم چو باران گشته است

سیراب کن, این گونه ام, مستم که چون اینگونه ام/
دل گشته همچون سبزه زار, وز عشق, تابان گشته است

ای علت نادیدنی, ای انکه بر دل میدمی/
این بنده زان دریای چشم, حیران ه مژگان گشته است

/ 0 نظر / 5 بازدید