::خواسته::

ای که از ضعف, تو را رب و خدا می نامم
ناگزیرم, که منم از تو جدا می دانم

چاره ایی نیست که در خلوت خود جار زنم:
" تو خدایی و مرا صاحبی و بنده منم"

تا مخاطب شوی و با تو ز دردم گویم:
"که منم هست و تو را سوی دگر میجویم"

به چه اندیشه کنم تا که دل اسوده شود
که چو از حد گذرد عاجز و فرسوده شود

گر چنین آخر کار است, نیاندیشم به
آنچه از لمس حضور, هست شود پیشم به

آنچه از لمس کنونم به دلم راندی پیش
محو میکرد مرا از من و منها در خویش

لحظه ی دیدن گل, حال من از خود برهان
تا که چون گل شوم از بیخبری, عطرافشان

گرچه این خواستنم از سر ماندن به حضور
خود شود خواسته ای, علت ماندن ز تو دور

بسپرم هرچه که در لحظه به پیشم آید
هر که دلخواه تو خواهد, پذیرا باید

/ 0 نظر / 3 بازدید