::شخصیت ذره::

هر شبانگاه که در کنج دلم بنشینم/
گلی از باغ لغت بهر دلم میچینم

گرچه خود بی خبر از انچه ز پی می اید/
همچو اکنون که ندانم چه لغت میباید

چشم خود بسته و اندی به درون مینگرم/
تا که حظی ز نت ه مخفی عالم ببرم

شاید امشب سخن از شخصیت ذره شود/
سخن از انچه خدا در دلش افزوده شود

ذره های بدنم حاصل تجمیع جهان/
یکی از شرق و, یکی غرب و, یکی, از پدران

یکی از باد وزان از طرف جنگل نور/
یکی از خاک و غباری به هوا گشته ز گور

یکی از بازدم شاعر انسوی زمین /
یا نویسنده ی دیوانه ی مطرود ز دین
.
.
هر کدامش به تنم خصلتی اورده برم/
که برایند تمامش شده سکان سرم

هر یکی, قطب نمایی به جهتهای دگر/
یک جهت ترس و یکی خشم و یکی شوق سفر

شاید این قصه چنین است, که در خیل جهات/
همه یک سو بشوند , یک صفت از بین صفات

از تلاطم برهند, جمله موازی گردند/
یک جهت رو بنهند, یکه شوند, بند به بند

شاید ان لحظه از این سادگی و همسویی/
با هم'افزایی و با خاصیت یکجویی

متبلور بشود روح لطیفی در دم/
شاید اغاز شود قصه ی بعد از ادم

شاید از وسعت خود بیش نگنجد به بدن/
بدهد سیر تکامل خبر از تازه شدن

/ 0 نظر / 10 بازدید