::در مسیر است،هرچیز که هست::

هر چیز که در عالم هستی پیداست/
هر حادثه که در دل هر یک برپاست

در زندگی و در جهت هستی ماست/
جز این بشود بودن ان بی معناست

از برگ گلی تا علفی هرزه و زرد/
از شادی و از هر چه که نامش شده درد

از ادم بخشنده و یکرو و امین/
تا کافر در ظاهر خود, بی دل و دین

هر یک به دلیلی به جهان هست شدند/
در این سفر و بی خبر از نقش خودند

زیبایی و پویایی و اهنگ بقا/
عشق و طرب و بازی دستان خدا

هر کس برود خارج از این نقش و نوا/
دیری نشود, گردد از این هست,سوا

هرهست, اگر ههسست , بباید باشد/
بی علت و نقش است?!,نشاید باشد

شایسته شدن علت این بودن ماست/
نقشیست میان,تا بنماید ره راست

انکس که دو دستش بدهد بر دل هست/
بیند که نهایت ز غم و غصه برست

هستی و خدا و هر چه نامند او را/
ما در دل او بوده و او,نقش ارا

گویند که در صحنه ی بازیگری اش/
عشق است, نشیند به دل ایفاگری اش

ای هستی اگر زبانمی گوشم باش/
فریاد من این نیست که خواهم پاداش

ان نقش که دلخواه تو باشد خواهم/
گر غافلم از نقش,بکن اگاهم

هر چند که این رقص حروف و کلمات/
نقشی ز تو باشد به دل بوم حیات

صد شکر اگر گشته چنین,نقش کیا/
جان پدرت نقش دگر را بنما

/ 0 نظر / 5 بازدید