::باز هم ندیدم::

بازهم روزی گذشت و من ندیدم یار را
یارم اینجا بود و من کتمان شدم اسرار را

من نخواهم تا که فردا حس کنم این بودنت
فرصتم کوتاه و در اکنون بخوان دلدار را

بارها خواندی و بستم گوش و چشم از روی ترس
باز هم خوان تا ببینم بودنت این بار را

ای عجب از بازی باور که آنی پیش روست
لحظه ای دیگر کنیمش انتخاب انکار را

خسته ام از این جدایی , خسته از منهای خود
تا با کی باید کشید بر دوش خود این بار را

آنزمانی حالم از آغوش تو مستانه است
تا به اوج دردها  بر دل سپارم کار را

گاه این چشمان باور بسته است و پر غبار
ناتوانم , پاک کن با دست خود زنگار را

اندرین بستان رویا پیله ام پروانه کن
تا که پر گیرم نگیرد پیله ام هر خار را

ترک عاداتم نما تا نو شود هر لحظه ام
پر کند عطر گلی نو، دم به دم گلزار را

گاه در رویای خود مستانه رقصان میشوم
گر چنین است راه ما, دستت بگیر افسار را

/ 0 نظر / 3 بازدید