::صف لغات::

چه شبها در پی اَت ازدل نوشتم
چه غافل این تو بودی در سرشتم

چه بی تاب از تو هی خواندم شبی چند
تو خود خواندی که برگیرم ز تو پند

بگو تا با سرانگشتت نویسم
قلم از تو مرکب چشم خیسم

"لغت"ها را فراخوان ده,کجایند?
به هر نظمی که خود خواهی بیایند

"سلام"ت را بگو در بدو صف باش
به "عشق"ت گوشزد کن:در هدف باش

به "همراهی"بگو دستم بگیرد
"ملامت"را بگو خرده نگیرد

به گوش "بخشش" ت یاداوری کن:
بدون "انتظار" ت سروری کن

"قضاوت" را بران,از صف جدا کن
"سکوت"ت را به جای آن صدا کن

به "لبخند"ت بگو پیوسته بنشین
به لبها تا نگردد مات و غمگین

به "ترس"ت اخم کن تا خود بترسد
بگو سینش مریض است تا بلرزد

"تمنا"را بگو دیگر نخواند
که تا بی"تا"شود "من"هم نماند

به "تردید"ت بگو : تو بی اثر باش
سر و ته گرد و همچون "دید تر" باش

امان از "لحظه" که شیطان و فرار
به "اکنون"ت به زنجیری نگهدار

به "موسیقی" و "رقص" و "عطر گلها"
بگو بی معطلی باشند در اینجا

به "دلخواه"ت بفهمان فرصتی نیست
بگو صف از برایش نوبتی نیست

دگر چون روی "دلخواه"ت عیان شد
هر آنچه غیر از آن بودش نهان شد

کنون جمع لغاتت دلنشین است
به هر شکلی نشینند آفرین است

/ 0 نظر / 3 بازدید