::تشنه ی دیوانگی::

آب نخواهم, می و پیمانه دوایم/
تشنه ی دیوانگی ام, تا به خود آیم

گفت: که این دم نشود تا به ابد باز/
خود بِرَهان از دگران و دم خود ساز

رد قدم بر لب ساحل بکشیدم/
از دم خود بر دل و جان تو دمیدم

رفتی و دل رفت, به صد راه و به صد یار/
باز بخواندم که بیا, بیش ز صد بار

در قدم حق به رهت, عشق, لحاظ است/
هر چه بجز ان به رهت, راه مجاز است

گفتم عجب بازی پر نقش و نگاریست/
خنده و غم , ترس و فراغت, همه جاریست

اولش اینجا و رهش دور و پر از درد/
اخرش اینجا و از ان ,عشق, ره اورد

چون که بدینجا برسد اخر این کار/
نقطه ی اغاز شود بر سر این دار

فرصت جاری شدن و حرکت و رویش/
تا همگان جمله بیایند, به جوشش

عقل نتابد به چنین ره که دراز است/
عاشق دیوانگی ام تا که شوم مست

مست رهانیدن و اغوش تو هستم/
یااااار, بخوانم که دگر دل به تو بستم

/ 0 نظر / 8 بازدید