::دانسته ها را بسوزان::

به دانستن توانت را نیافروز/
هر آن دانسته را از بیخ و بن سوز

گر این دانسته را ظرفی نباشد/
ز وزن و حجم آن از هم بپاشد

که بار قاطری بر دوش موشی/
بگیرد فرصتش را بی خروشی

به جای جستن پاسخ به هر چیز/
کتاب و ذهن پرسشگر بیاویز

رها کن تا که ظرفت را فزاید/
که چُون چوون شد هر آن پاسخ بیاید

که هر پاسخ نه از بهر سووال است/
چو مفهومی به سوی هر کمال است

کمالت چیست?!این را هم رها کن/
ببین ظرفت, و این دردت دوا کن

هر آنچیزی که بودن را عیان کرد/
و یا هر حس عشقی را نهان کرد

بریزد هر چه لازم را به ظرفت/
به قدر ظرف تو, از روی رَافت

که ظرفت هست و عمقش بی نهایت/
پر است از ذهن و نفس, اندر هوایت

چو ریزد از وجودت آنچه باید/
برای تازه ها جا می گشاید

شود جاری به هر لحظه نوایی/
نوای عشق و شور زندگانی

بتابد نور هستی از نهانت/
بریزد نعمت از هفت آسمانت

به هر سو پا گزاری چون بهشت است/
چه نیکو لحظه ای این سرنوشت است

/ 0 نظر / 5 بازدید