::گفتگو با برگ::

قدمی چند زدم بر ره مفروش ز برگ/
خش خش برگ خزان ,زمزمه ی لحظه ی مرگ

نفسم حبس شد از لمس تن بی جانش/
که تولد به بهاری و خزان پایانش

گفتمش برگ, بگو وصف چنین احوالت/
بعد شش ماه, رسیدی به سر امالت?

گفت: از گفتن امال , در این حال چه سود?!/
چه نیازی به مرور است , از ان چیز که بود

به بهاری شدم از نیست , در این هستی, هست/
شدم از ساقه ی خود روی درختی پیوست

رستم از شاخ درختی, سبز شد رنگ تنم/
پر شد از روح طبیعت, سطح و رگبرگ تنم

هر زمان بر تن سبزم بنشست گرد و غبار/
شستشو داد, تنم را ,قطره ی ابر بهار

به سحر بلبل مستی به کنارم میخواند/
مستی اش غصه و غم را ز کنارم میراند

نور خورشید ز گرمی چو نوازشگر بود/
سایه ی ابر به وقتش, همدمی دیگر بود

گاه, بادی وزشش علت رقصیدن بود/
گاه ساکن به تماشاگه رقصیدن رود

رقص پروانه به دورم طربی دیگر داشت/
پیله ای بود زمانی, شوق خود باور داشت

سایه ام خلوت مطبوع, به تابستان بود/
بهر هر خسته ز راهی, یا که یک چوپان بود

حال اگر زرد شدم, رنگ شدم پای درخت/
خاطراتم حاکی از قصه ی برگی خوشبخت

لحظاتی که زمانم شاد و پربار گذشت/
"به چه چیزی برسیدم", حرف بی فایده گشت

باز این پرسش تو بر سر جایش باقیست?!/
یا در این باب سخن , انچه که گفتم کافیست?

بهر پاسخ زانچه پرسیده بگشتم مبهوت/
بعد اندی به رهم راهی و رفتم به سکوت

تا برم لذت هر لحظه که در پیش اید/
تا نپرسم ز خودم زانچه رسیدن باید

/ 0 نظر / 5 بازدید