::فاعل و مفعول::

لطیفی, مهربانی , دلربایی/
چو برگی هر درختی را قبایی

چو بادی هر جهت مشتاق رقصی/
تو آزادی, رها از قید و حبسی

تو خورشیدی, زمینی و نجومی/
تو نقاشی و دستی و تو بومی

تو لذتهای پنهان در نگاهی/
تو علتهای هر لبخند و آهی

تو مستوری به هر عجزی و خواهش/
تو بانی ساز هر لمس و نوازش

تو مشتاق رهایی در دل خود/
مسیر بازگشت از ساحل خود

تو در نرمینه ی انگشت دستی/
نگارد از دلی از شوق مستی

تو خود دیوانه ی احوال خویشی/
به چشم, هر آنچه بینم را تو بیشی

دگر رقصم در این زندان الفاظ/
نگنجد , خود میانش حفره ای ساز

ز تو تو گفتنم شرمنده ام یار/
ندارم چاره ای, ترسم ز اقرار

که در وهم منمها , تو عیان شد/
جدا شد از من و در گفتمان شد

لغت حیران به جمله, بی هدف تاخت/
نه مفعول و نه فاعل جای خود یافت

قسم بر اشک و بر این حال زارم/
که در وصف تمامت بی قرارم

/ 0 نظر / 6 بازدید