::باز هم شب و روز::

شب دگر بار آمد و روزست آنسوی زمین/
همچو آدم یک طرف شاد و دگرسویش غمین

گاه انسان ناامید از هر چه دارد میشود/
گاه با آنکه ندارد رو به شادی میرود

این تضاد و هر تلاطم جزیی از این زندگیست/
تا که با اوج و فرودش , گوید از معنا که چیست

معنی هر لحظه, با هر لحظه بودن خوشتر است/
یا سپید است و سیاه و یا که در خیر و شر است

بهر آنکس لذتش افزون و صد چندان شود/
کز تعابیرش رها و بند اطمینان شود

هر چه پیش آید و یا هر کس به هر شکلی که هست/
دیدنش کافی بود, فارغ ز هر شرحی و بسط

یا به دل افتد پیامی, حرکتی را باعث است/
یا که چون آیینه ای گوید صفاتی را که هست

گر لطافت دیده شد, یعنی که خود اینگونه ای/
گر بدی دیدی بپرس از خود:"که های ای من که یی?"

هر کدامش باز هم در سوی وصل زندگیست/
هر که سوی زندگی گردد رهش پایندگیست

با توام ای زندگی, دانم سراپا گوشمی/
در میان این لغات و لحظه لحظه همدمی

آگهم کن بهر هر آنچه بدیدم در جهان/
تا زمان دارم بگردم غرق در الطاف آن

/ 0 نظر / 5 بازدید