::اندیشه و ذهن::

زان که میگفتی چنانم یا که نانم کو کجاست?/
ذهن تو گوینده و شاکی که این وهمش بجاست!

از چه اندیشی که این افکار و ذهنت را دمیست!/
نان چه باشد!, علت بودن چه بر این ادمیست?

چون رود از دست, این فرصت که در دستان ماست/
کس نگوید حق ما این بود و ان از ان ماست!

علتی باشد فراتر زانچه هست و دیدنیست/
ظاهرا بسیار و لیکن یک رهش بگزیدنیست

ان ره شایسته را گفتند جز بر عشق نیست/
تار و پود این جهان را کردگار از عشق ریست

بارالها گر نبود این توشه ی پیشینیان/
باز میگفتم که این است علت خلق جهان!?

من چه دانم, وز چه نامم, از چه جویم علتش/
تا که گویم جستم و حسرت خورم بر مهلتش

انچه هست و این جهان هر لحظه در اغوش اوست/
میستایم, قدر ظرفم, شاکرم بر لطف دوست

با تو ام علت, که خود شالوده ی هر مصرعی/
هر صفت از ان توست, گه خاضعی گه مدعی

خارج از هر گونه تفسیری مرا تسلیم کن/
خود بخشکان این درخت وهم را از بیخ و بن

گرچه از هر ره نهایت رو به دلخواهت رسیم/
خود بگیر این دست ما, میبر به راه مستقیم

/ 0 نظر / 5 بازدید