::عاشق و معشوق::

در شبستان دلم بی تاب و حیران مانده ام/
ماتم و مبهوتم از هر آنچه از دل خوانده ام

سالیانی قصه های عاشقانه ساده بود/
یک سرش معشوق و یک سر عاشقی دلداده بود

حرفهای عاشقانه رسم هر آغاز عشق/
قلبهای پرطپش, ساز طنین انداز عشق

هر نفر دنبال معشوقی که وقف آن شود/
جان فدا سازد که دردِ عشق او درمان شود

عاشق از دوریِ معشوقِ خودش بیمار بود/
یک خبر از بهر او, چون مرهم و تیمار بود

حال اگر معشوق و عاشق, جمله یک پیکر شوند!/
با دویی بیگانه و خود محو یکدیگر شوند!

هر که را عاشق بنامم, خود چو معشوقی شود/
خود که معشوق است!, تا کی, سوی معشوقی رود?!

بهرِ که شعری نویسد با دل و چشمان تر/
چون نمانده در جهان دلدار و معشوقی دگر

جز سکوت و اینه, ماوا و درگاهی نداشت/
خود چو نور و جز به مهتابش دگر راهی نداشت

این چنین راوی بگفتا بدو هر شرحی که خواند:/
"یک نفر بود و به جز آن مهربان دیگر نماند"

/ 0 نظر / 5 بازدید