::دلم......::

دلم هر سو مرا با خود کشاند
به هر سویی که من مقصد نداند

چو برگی روی سطح آب جاری
رود رقصنده و یکجا نماند

گهی چون بلبلی مست و سبکبال
نوایی بی هدف از دل بخواند

گهی از مهر و آثار نهانش
ز عطرش در فضایش میفشاند

ببخشد آنچه از نعمت گرفته
به جایش شوق و لبخند میستاند

شبانگاهان تن و جان و سکونش
به آغوشی ز خلوت میرهاند

گهی از فرط خواب و بغض مانده
تو گویی جامه از تن میدراند

دلا یاری نما این خسته دل را
براند هر چه زاید میتواند

/ 0 نظر / 5 بازدید