::پیدا و ناپیدا::

در عرصه ی پیدای خود, مغروق جانت کن مرا/
پیدا و ناپیدا تویی, روح عیانت کن مرا

گه غرق در پیدا شوم, غافل ز ناپیدا شوم/
ای داغ ناپیدای کوه, آتشفشانت کن مرا

با هر لغت آتش بزن, بر دفتر هر مرد و زن/
ای جوهر بی رنگ جان, خطّ زبانت کن مرا

هم شاکرم بر فرصتم, هم شاکی از این عزلتم/
بستی دو چشمم ای خدا,مهمان خوانت کن مرا

گر سفره ات گسترده است , پنهان ز هر دلخسته است/
از بهر هر مایوس ره, چون ارمغانت کن مرا

هر شعر این چشم انتظار, میخواند از این حال زار/
هر آنچه که دلخواه توست, عین همانت کن مرا

چون بلبلی خواهی، بگو, رقصان گلی خواهی، بگو/
یا هم برقصان و به لب, آوازه خوانت کن مرا

تندی مکن, تندی بکن. رندی مکن, رندی بکن/
آنرا که از ایمان توست, تسلیم انت کن مرا

/ 0 نظر / 6 بازدید