::سکان را بگیر::

هی بگفتم که کجایی, لحظه ای رخ بنما/
که دگر جز تو نبینم, به زمین و به سما

هی بگفتم که بیا عاجزم از دست منم/
مست خود کن چو جدا از تو شوم مست منم

هی بگفتم چه شود در رهت عاشق بشوم/
بخشم از هرچه تو بخشیدی و فارغ بشوم

هی بگفتم که به بیداری دل منتظرم/
خیزم از خواب و ببینم به دلم محتضرم

هر چه گفتم تو شنیدی و دوصد حادثه شد/
من ندانم و نخواهم که بدانم که چه شد

گر چه دلخواه تو را جویم و دلخواه من است/
به گمانم که دلت در پی زیبا شدن است

سیر عالم که چنین گوید از احوال کنون/
پی رشدی ز برون و شوق عشقی به درون

گر چنین است, با دو پایم همره هر خسته باش/
در کنار هر که بر امید تو دل بسته باش

با دو دستم در نوازش باش و دلداری بده/
یا که دستی را بگیر و مانده را یاری بده

با زبانم از ته دل هر چه خود خواهی بگو/
از محبت یا نشان عشق و اگاهی بگو

با دو گوشم حظ ببر از بلبل و اهنگ رود/
یا که بشنو درد هر کس را که از ره خسته بود

با دو چشمم لذت از زیبایی خلقت ببر/
اشکی از شوقی بریز و حظ از این بابت ببر

چون نگاهی سیر در افاق و این دنیا نما/
هر چه دیدی, با هنر یا ذوق خود زیبا نما

گر که هر عضوی در اینجا از قلم افتاده است/
شرمسارم, خود بخوانش, بی شک او اماده است

این سخن کوتاه و سکان را ز دستانم بگیر/
تا که ناگه درنیابم فرصت جان گشته دیر

/ 1 نظر / 5 بازدید
یاسمن

[دست][دست][دست][گل][گل]