::چیز دگر می خواهم::

دلم چیز دگر میخواهد و نامش ندانم/
نمیدانم چرا بی تابم و مشتاق آنم

به هر آنی که بر فرش نمیدانم نشینم/
دلم آشوب و اشکم ریزد از حال نهانم

منم حیران شده این دل چرا دیوانه گشته/
که بر آنی به ناگه میرهاند جسم و جانم

گهی هر آنچه در پیشم رود همچون سرابیست/
که هر چه میروم سویش نمیگردد عیانم

گهی گویی تمامش شکلی از خوابست و رویا/
حقیقت غیر از این بود و نگنجد در بیانم

فضای ذهنی ام عاجز شده از منطق و عقل/
که محدودست و دل خواند :"بیا, ای بی کرانم"

دلا حالت نمی فهمم, نتابد درک و فهمم/
خلاصم کن اگر چون مانعی اندر میانم

/ 0 نظر / 4 بازدید