::تماشاگه شعر::

ای شعر , که در شهر تو تنها نشوم/
با بودن تو همدم غمها نشوم

در هر لغتت رقص و نوایی برپاست/
بی اذن تو در عیش, مهیا نشوم

در امدن و رفتن تو نکته بسی ست/
از نکته ی ان, ناطق "اما" نشوم

گر شاکر این بودن تو باشم و بس/
در نعمت تو بند تمنا نشوم

هر بیت تو گویم چه کنم بیت دگر?/
در شهر لغت, لنگ مقفا نشوم!

یا اینکه چو جستم به غزل قافیه را/
در بند نشانیدن معنا نشوم!

صد بار خودت امدی و نقش شدی/
بنمای که بی لطف تو بینا نشوم

با رنگ خودت باز کن این چشم دلم/
تا در دل تو بنده ی حاشا نشوم

خود در عجبم پاسخ این را که چرا/
ذهنم به کنار و به تماشا نشوم!?

/ 0 نظر / 6 بازدید